تبليغاتX
کاش اسمم رها بود

چند وقته که دیگه هیچی نمینویسم اونم هیچ جا

بابچه ها تصمیم  گرفتیم واسه ارشد بخونیم یعنی دیگه بحثامون حول و حوش همون ارشد باشه

ولی خودمونیم ازکجا معلوم هر سه تا مون باهم باشیم

امروز تربیت بدنی داشتم  الانم داشتم رمان میخوندم

دیگه بیشتر از این حوصله نوشتن ندارم متاسفانه 

 


 

نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


 چهار شنبه امتحان حذفی دارم ۹ فصل و من فقط ۵/۱ فصل خوندم

کلی هم مطلب داره  امروزم که تا ۸ کلاس دارم

فردام ۴ساعت کلاس دارم 

اخ که چه شود!!!!!!!

یه چیز جالب ازعید تا حالا۳بار شده میریم عروسی که توی عروسی اول خواهرای عروس و داماد باهم بحث کردن و بعد یه دعوای بزرگ درست شد طوری پلیس اومد جداشون کرد البته اقایونو

توی عروسی دومی که واسه اونا اتفاقی نیوفتاد فقط ماشین از روی پای من رد شد کلی هم پام درد گرفت

و عروسی سومی که شب قبل بود تصادف شد ماشین عروس باماشین داداشش تصادف کرد و  این طوری شد که اخر شب همه مردم پراکنده شدن

به اینا میگن عروسی عروسیه بی درد سر که به درد نمیخوره البته عروسی دومی  اتفاقی که توش افتاد زیاد جالب نبود

اخه پام توی کفشم جا نمی شد


 

نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


سلام

من دیگه نمیخوام زیاد مطلب بزارم ولی حیف خاطرات کاراموزیمونه که ننویسم!

چند روزیه که با استادمون چپ افتادیم و بهش اقای متزلزل میگیم چون اصلا نه شوخی هاش معلومه نه حرفای جدیش کلا مشکل داره امروز کشف کردیم اقا به یکی از بچه ها شماره داده

خاک برسرش نتونسته ابهتشو حفظ کنه!

یه روز که توی قسمت خون گیری بودیم منیره و من توی قسمت برادران بودیم منیر از یه اقایی خون میگرفت که متزلزله سر رسید(اسم جدید استادمونه حواستون باشه جایی لو نره!!!!)و بر حسب شانس زیاده منیر جونم زد رگه خراب شد  اومد از دست دیگه بگیره استاد میگه(ببخشید متزلزل) میگه اگه خراب کنی 2نمره ازت کم میکنم



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 21:53 موضوع | لینک ثابت


از اول شب داره در گوشم هی میگه بریم  بازی بهش میگم نه حوصله ندارم

اخرم رفت و از دستم دلخور شد دیدم بد جور حالش گرفته س !! بعدش اومد باهام کلی حرف زد درمورد شرایطش

بابا به من چه تو کنکور داری منو بی چاره کرده ! باهم قرار گذاشتیم جمعه بیاد برنامه شو برام بگه واین که طول هفته رو خوب درس خونده یا نه اگه خوب بود وراضی بود  منم تشویقی 4شنبه ها باید براش تنوع ایجاد کنم این هفته فک کنم کارم به سینما بکشه و ببرمش سینما تازه پفیلاهم میخواد بدون چیپسم که بهش مزه نمی ده واسه خودمم خوب باید یه چیزی بخرم دیگه و کلی خرج روی دستم میزاره دیگه!


اخرش کار خودشو کرد منو برده توی حیاط بن بین تن بازی کردیم یه دست من بردم دست بعدی رو چنان از پشت خوردم زمین پام داغون شد لبمم لای دندونم رفت و زخمی شد

هی بهش میگم نه گوش نمیکنه!

جالب اینجاست که وقتی منو به زور باخودش جایی میبره به من بیشتر از خودش خوش میگذره!!!!!!!!!!


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت


امروزم صبح رفتم کاراموزی و قرار بود صبح بابام برسن واسه همین از دیروز شروع کردم به مرتب کردن خونه ونتونستم درس بخونم و صبحم قبل رفتن یه بار دیگه همه چیزو چک کردم ببینم همه چی سر جاشه!

امروز ما توی بخش تزریقات برادران بودیم 3تا امپول زدم و حدود یه 20-30 نفری نوار قلب گرفتیم اه نوار قلب گرفتن از اقایون که یه کار مزخرف و چندشه(اقایون ببخشن این بنده ی حقیرو)

وسط کارمون خبر رسید که روی برد دانشگاه زده بودن کلاس ما تشکیل نمیشه و توی اون شرایط بهترین خبر ممکن بودش واسه من که هیچی نخونده بودم

قسمت تزریقات از نوارقلب جدا بود ماهم هرسه تایی مون رفته بودیم قسمت تزریقات و روی تخت بودیم و درس میخوندیم استادمونم پشت شیشه روبه در نشسته بود و هرکی میومد از همون جا به شیشه میزد و میپریدیم و اماده میشدیم واسه عملیات!!!!!(نوارقلب یا تزریق)

بعد اومدم خونه که دیدم بابا اینا اومدن احووال پرسی و از این جور چیزا

ساعت 2 هم کلاس داشتم که یه چیز جالب فهمیدم  این که یکی از متاهل های گروهمون میخواد طلاق بگیره

به نظر من که حماقته اگه ادم بر مبنای قیافه انتخاب کنه  ولی به عقیده ی من برین حال مجردیتونو ببرین!!!!!

یادم رفت بگم منیره میگه دیدم حلقه نداشت!!!!



 

نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت


سلام 

امروز اولین روز کاراموزیم توی این ترم بود  استادمون مارو گروه بندی کردش 2نفر تزریقات خواهران2 نفر قسمت برادران2نفر ازمایشگاه اون موقع من و نجمه مونده بودیم من رفتم مطب دندون پزشکی درسته به پرستار احتیاج نداشتن ولی خوب بود

من خودم قبلا میخواستم برم دندون پرکنم ولی میترسیدم ولی الان دیگه میرم چون همه چیز کاملا استریل بود و منم بیشتر دنبال این بودم ببینم چه طور کار میکنن یعنی استریله یا نه

این قد از استریل بودن وسایل پرسیدم فک کنم باخودشون گفتن این کیه دیگه!!!!

وسطاش چای هم خوردیم یکمم با دکتره صحبت کردم فقط دستکشاشون خیلی بزرگ بود گفتم واسه من سایز کوچیک ترشو اوردن!  خودمونیم در زمینه احترام  گذاشتن خیلی عالی بودن

دستیار پزشک کناری خیلی جون بودش واسه همین من که زیاد اون وری نمیرفتم همین جاواسه خودم فضولی میکردم! اگه چیز به درد  بخوری هم پیدا میکردم مینوشتم

بعد 2 ساعت منم رفتم تزریقات برادران البته بیشتر واسه نوار قلب  من که ناراحت نمیشدم که اقایون نخوان همکاری کنن ولی یکی از بچه ها حسابی کفری میشد

هر کدوم واسه خودمون یه جا بودیم که دیدیم صدای یه اقا میاد داشت سروصدا میکرد مثل اینکه میخواسته پاشو شست و شو بده بچه ها گفتن تا استاد نباشه انجام نمیدیم!

اونم میگفت نمیخواین که فیل هوا کنیین! من توی اتاق بودم اونا بیرون بهش میگم چی شده بعد توضیح داد بهش میگم خودمون انجام میدیم برین حاظر بشین  پاشو بلند کرد میگه حاظرم همون طوری وایستاده!

دیدیم این کلا مشکل داره چشمش افتاده به چندتا دختر داره چرت میگه استاد همون موقع اومد ماهام هیچ کدوم نرفتیم کمک گفتیم تنها بمونه بترکه!!!!!!!!!!!




 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت


فردا دارم میرم کاراموزی زیاد تمایل به رفتن ندارم چون این دفعه جای خوبی نیستش

فردا یه روزه دیدنیه باید گروهمونو ببینین .چه شود!!!!

داریم پول میدیم ولی جای درست حسابی قرار نیست ببرنمون

فکر میکنید اخرش کی ضرر میکنه؟

اولش منم گفتم ما  دانشجوها ولی بعد جلوتر از دماغمونو یه نگاه انداختم دیدم

خانواده من و شما و همون به اصطلاح مدیر گروهه که ضرر میکنه

ما که اخرش یه روز استخدام میشیم ولی کار یاد نداشته باشیم این مریضه که ضرر میکنه

واسه بعضی ادما متاسفم به جای این که به فکر دانشجو باشن به فکر جیب دانشگاهه که وقت کمتر تو جیبش نره!!

این عدالته  خیلی وقته که دارم به عدالت شک میکنم اصلا عدالتی وجود داره؟!

بهمون میگن جون عزیزای مردم توی دست شماهستش ولی وقتی که به پای عمل میرسه بیشتر به پولی که از عزیزای مردم قراره بهشون برسه فکر میکنن

اندازه یه دنیا براشون متاسفم و بیشتر برای خودم که نمیتونم کاری واسه تغییر انجام بدم

ولی یه روز حقمونو میگیریم شاید دیر تر ولی نشد نداره اینو منه دانشجو قول میدم به خودم


 

نوشته شده توسط خاطره در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


امروز ساعت اول کودکان داشتیم که استادش نیومده بود
من که رفتم دنبال کارای گواهی اشتغال به تحصیل که تخفیف بگیرم با دوستامم رفتم
بعدش رفتیم کافینت وبلاگمو باز کرده بودم که یکی از بچه ها اومد از اینترنتم استفاده کنه سر اخرم اتفاقی وبمو دید
هرکار کردم نشد نگاه نکنه البته از دوستام بود میدونست وب دارم ولی ادرسشو نداشت

حالا نظرای خصوصیمو میخوند اونم هر طور که دوست داشت تلفظ میکرد کلی بهش خندیدم

اخرین نظرمم مال یه ادم خل چل بودش که کلی بهم توهین کرده بود البته از حق نگذریم منم اونو اذیت کرده بودما!!

بعدشم رفتیم واسه اعتراض به کاراموزی هامون که به جاییم نرسید

من که همون وسط پاشدم اومدم برم اداره پست

وقتی میخواستم از ون پیاده بشم وحشتناک پر بود خودمم موندم چه طوری پیاده شدم

بعد پست با خودم گفتم از میوه فروشی نزدیک خونه مون خرید کنم که زیاد وسایل سنگین نبرم

به همین خیال چند تا سوپر و میوه فروشی رو رد کردم حالا که رسیدم من موندم کی این میوه فروشی تبدیل به نون وایی شده بودش دیگه خدا میدونه

واقعا من وقتی جایی میرم کلا حواسم پرته باید بیشتر دقت کنم  البته  خوب البته نداره اعتراف میکنم من نگاه اون ور خیابون نکرده بودم دیگه واسه همین متوجه نشدم

راستی هزینه پست چقدر زیاد شده 2 تا کاغذ پست کردم شد 3تووومن

یه چیز دیگه امروز روز 15 هم هستش که بابا مامانم رفتم باور کنید3 روزه میخواستن برگردن نمیدونم چی شده موندگار شدن


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


همین الان از دانشگاه اومدم 4 ساعت داخلی جراحی داشتم

کلاسش زیاد جالب نبود از نحوه تدریس استادشم خوشم نمیاد چون باید خودمون تدریس کنیم!!!!!

کاراموزیمم افتاده 4 روز اول  این هفته و هفته بعدش که با تربیت بدنی2 تداخل داره

ولی عیب نداره خودم یه کاریش میکنم

دیشب یه جمله جالب از توی وب یکی از دوستان دیدم امیدوارم همیشه یادم بمونه

((یادتان باشد که زمانتان محدود است پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی مردم هدر ندهید))

این جله واسه من کلی معنی داره کلی عبرت

یه جاهم گفته بود 

هر وقت که از خواب بیدار میشید از خودتون جلوی اینه بپرسید اگه امروز اخرین روز زندگیم بود چی کار میکردم

یعنی همه کارام روبه راهه؟؟

و من اگه بخوام جواب بدم مسلما میگم نه   هزار تا کار دارم میخواستم به خیلی چیزا برسم تغییر کنم و...

فعلا گشنمه بقیه شو شاید بعدا نوشتم


 

نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت


امروز جمعه ست از روزی که بابا مامان رفتن 10روز شده

خودشون گفتن 3روزه برمیگردن ولی انگار نشده

توی اشپزخونه بودم داشتم برای خودم چای میریختم از پشت پنجره یه صدای ماشین مث صدای ماشین بابام اومد

یهو همچین ذوق کردم نگو حیفش

فردا باید برم کلاس تربیت بدنی2 اصلا دوست ندارم چون تنهایم

اولین کلاسیه که تنهام همیشه کم کمش با یکی از دوستام بودم

تازشم کاراموزیمم افتاده همون روز فردا برم با استادش صحبت کنم ببینم نمیشه کاریش کرد

تربیت بدنی یکمم20 شدم خیلی خوب بودش و سومین 20 تو توی کارنامم به ثبت رسوندم

ظهر خواب میدیدم افتادم توی یه اسخر که اباش پر لجنه و یه ماهی های بزرگ سیاه داره خیلی خیلی کثیف بود منم کلی وحشت کرده بودم

اه اه


 

نوشته شده توسط خاطره در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت